سال نو مبارک....

سلام خوشگلای مامانی ....
من بعد از یه وقفه ی نسبتا طولانی دوباره اومدم
جونم براتون بگه که عزیزانم عید هم بالاخره اومد و سال نو شد . ولی برای سال تحویل که ساعت 2 و ده دقیقه ی نیمه شب بود شما دوتا جوجوها خواب بودین فقط من و بابایی بیداربودیم و سر سفره ی هفت سین نشستیم و سال نو از راه رسید و سال 93 با همه ی خوبی ها و بدی هاش تموم شد . امیدوارم که توی سال جدید ....

همیشه خوشحالی باشه و سلامتی و شادی و نشاط و برکت برای زندگی
امیدوارم که توی سال جدید هیچ وقت غم و غصه نباشه و سال 94 پر از خبرای یهویی و خوشحال کننده باشه الههههههههههیییییییییی آمیییییییییین
خوب حالا یه کم از کارایی که این مدت کردین بگم ....
بعد از سال تحویل هممون رفتیم خونه ی بابا جون اینا اونجا خاله شمیم اینا و دایی جون اینا هم بودن عصر هم بعد از ناهار رفتیم خونه ی آقاجون اینا
اونجا هم عمو مهدی و نامزدش و عمو رضا اینا و عمه مهشید بودن....
خلاصه یه دوروزی اونجا بودیم ولی به خاطر بارندگی که بود نمیتونستیم بریم بیرون و بگردیم فقط یه سری رفتیم خلیج فارس و هایپر استار که موقع برگشتن مامانی به خاطر اذیتهای هانیا خانم انگشترشو گم کرد اونجا هر چی گشتیم نتونستیم پیداش کنیم به خاطر همین رفتیم اطلاعات اونجا و مشخصات انگشترو دادیم که بهمون خبر دادن که یه نفر یه انگشتر پیدا کرده ما هم رفتیم و شکل انگشتر رو کشیدم براشون و مشخصات دادم و انگشتر رو گرفتم خلاصه اینم از گشتن ما....
فردای اون روز هم رفتیم خونه ی بابا بزرگ های مامان و بابایی برای عید دیدنی تا دیگه دیشب اومدیم خونه و امروز هم دارم براتون مینویسم خوب دیگه
در پایان هم یه چند تا عکس از سفره ی هفت سینمون و عکسهای خودتون براتون میذارم برای یادگاری.....















البته امسال سال گوسفند ها ولی من از این کفش دوزک های کوچولو خوشم اومد اینا رو گذاشتم.....




سال نو مبارک.... 












